امین هاشمی (كارشناس بازیهای رایانهای): نسل جدید بازیهای رایانهای علاوه بر تئوریزه كردن رویكردهای ماجراجویانه امریكا در كشورهای دیگر و تهاجم نظامی، به آموزش براندازی و برخوردهای نرم نیز میپردازد.
نقل از رجانیوز...
ادامه مطلب
یکشنبه 28 شهریور 1389-06:47 ق.ظ
چهارشنبه 24 شهریور 1389-11:10 ق.ظ
سه شنبه 16 شهریور 1389-10:03 ق.ظ
باید برای تعطیلات کریسمس بابانوئل اجاره کنیم.باید پا به پای بوفالوها کاهگل لگد کنیم. باید لبخندها را دیجیتالی کنیم . باید از کاجهای پلاستیکی حمایت کنیم . باید هر چند وقت یکبار به عیادت پروانه های بی سر پرست برویم. باید در آسمان قلبمان سقوط آزاد کنیم. باید تکه ابرهای قلبمان را کنار بزنیم تا عشق پاستوریزه از پشت کوه هوس طلوع کند – باید شتر مرغ سواری را تجربه کنیم .باید هر روز زنگ خانه خدا را بزنیم و فرار کنیم .باید به فکر تمدید اجاره جسممان باشیم .ای کاش کسی باشد تا برای تولد مرگمان پایکوبی کند. اصلا کسی دل و دماغ مرا تحویل نمیگیرد.هیچکس در راه خدا برایم تره خورد نمیکند چون راه خدا هیچ ربطی به تره خورد کردن برای من ندارد.چند وقتی است که حال احوالپرسی ام بهتر شذه ولی هنوز با دماغم درگیرم .چشمهایم گاهی اوقات درست کار نمیکند.دلم کمی سوخته ولی بیشترش سالم مانده .قلبم به روغن سوزی افتاده ولی هنوز کار میکند و هی راه به راه عشق دود میکند .می خواهم گوشهایم را فیلتر کنم. قصد دارم لبهایم را به یک دوره تخصی بوسه سازی بفرستم. شاید هم کمی تمرین خوش تیپی کردم .می خواهم در آزمون دل و جگر شناسی شرکت کنم .شاید هم کارخانه خودم و شرکاء را تاسیس کردم و دل و قلوه خارجی وارد کردم .این روزها هر وقت قلبم میتپد دلم میگیرد و هر وقت چشمانم را باز میکنم نفسم بند می آید. گویی خواب بوده ام و گذشته ام کابوسی بیش نبوده . دیشب ساعت یک و نیم به وقت کهکشان راه شیری کوک قلبم تمام شد و برای لحظه ای توقف کرد .چشمانم شروع به تورم کرد .ارزش سهام دم و باز دم شروع به رشد صعودی کرد . تمام خاطراتم از سرو کولم بالا میرفتند . نزدیک بود اعلام ورشکستگی کنم . ولی... امروز یک قرن از عمر فسفرهای تاریخ گذشته مغزم گذشت . شاید هم کمتر.از وقتی افکارم سر به هوا شده مدام به بخت خودم لگد زده ام. از بشکن زدن با دمم خسته شدم .می خواهم کمی زندگی قرقره کنم .از اینکه روزهایم را بدون هیچ خاطره ای بگذرانم متنفرم . میخواهم یک سری کامل خاطرات اجاره کنم .میخواهم زندگی ام را با یک لیوان خون جگر سر بکشم .آنقدر سر به هوا شده ام که نگووو!؟!برای پایان دادن به زندگی کافیست خودت را فراموش کنی آرزوهایت را به اردوگاه کار اجباری بفرستی ودر نبود آنها با خیال راحت به تعطیلات پایان ترم ابدیت بروی .احساس سرخوردگی باعث خون دماغ شدن تفکراتم میشود .سعی میکنم به امکان شرین بودن خاطراتم فکر کنم . ای کاش می توانستم از شر خودم خلاص شوم . نمیدانم چرا اینقدر چرت و پرت مینویسم؟ احتمالا در سراشیبی حماقت خلاص کرده ام .دور و زمانه عوض شده –همه به کت و شلوارها احترام میگذارند و به کراواتها و عینکهای دودی تعظیم میکنند .دیروز زنی را دیدم که با التماس و اصرار به دیگران خود فروشی تعارف میکرد . همه جلب نظر گدایی میکنند.هیچکس زندگی را بدون نون اضافه نمیخورد. یک نوع آنفلوآنزای مرغی به جان مردم افتاده .بعضی ها اگر روزی یک پیتزا قارچ بخورند احساس خوشبختی میکنند.ای کاش میشد بی تفاوت بود و به خیلی از مسائل فکر نکرد...
سه شنبه 9 شهریور 1389-10:37 ق.ظ